توضیحات
در یک روز آفتابی و زیبا، مقداد، با یک کیسه پول به سمت بازار رفت تا برای خودش یک اُلاغ بخرد. هوای تازه، آواز پرندگان و خورشیدِ پشت ابر، همه چیز را قشنگ کرده بود. مقداد با خودش گفت: «چه روز خوبی! حتماً یک الاغ قوی و سالم پیدا میکنم. پول کافی که دارم! فروشندگان الاغ هم بسیارند.» در میان راه، دوستش امیر را دید که در کنار مغازه میوهفروشی ایستاده بود و مشغول خریدن میوه بود!…

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.