مخزن آثار مرتبط با مسجد و مسجدی‌ها

بیایید با هم کتاب بخوانیم

کتاب صوتی

مجموعه‌ای غنی از داستان‌ها با گویندگان حرفه‌ای

کتاب‌ کودک و نوجوان

کتاب‌های آموزشی، داستانی و سرگرم‌کننده

نشریه‌ها و پوستر‌ها

مجله‌های دینی و عمومی به‌همراه پوسترهای کاربردی

کتاب‌های ویدئویی

کتاب‌ویدیویی، تجربه‌ای نو از قصه‌گویی دیجیتال است که در آن صفحات کتاب با صدای گرم گوینده، زنده می‌شوند. این ویدیوها با همراهی موسیقی ملایم و نمایش روان تصاویر کتاب، حس خوانش حضوری را برای کودک بازآفرینی می‌کنند. این فرمت، کتاب‌خوانی را به یک فعالیت جذاب چندحسی تبدیل کرده و برای سنین مختلف، به ویژه خردسالان و نوآموزان، بسیار مناسب است. با کتاب‌ویدیویی، دسترسی به داستان‌های باکیفیت، همیشه و همه‌جا ممکن می‌شود.

داستان جذاب

هر ویدیو، خوانشی حرفه‌ای و گیرا از بهترین کتاب‌های کودک با گویش هنرمندانه است.

رایگان

تمامی محتواها به صورت رایگان در دسترس شما و فرزندانتان قرار گرفته است.

افکت‌های صوتی

همراه با موسیقی و صداگذاری جذاب که قصه را زنده و شنیدنی می‌کند.

مناسب گروه سنی ب و ج

محصولی استاندارد برای کودکان با رعایت نکات روانشاسی

تازه‌های نشر

مسجد چوبی

داستانی از دو نوجوان کنجکاو و ماجراجو

هنوز چند قدمی برنداشته بودند که ناگهان اُمید دستش را روی بازوی احسان گذاشت و گفت: «سسس… گوش کن احسان! یه صدای عجیبی از پشت مسجد میاد.»
صدایی شبیه خراشیدن خاک و ضربه‌ی کلنگ به گوش می‌رسید. قلب احسان تندتر زد. با احتیاط و بی‌صدا، به سمت دیوار پشتی مسجد خزیدند و پشت درختان بزرگ قدیمی پنهان شدند. آنجا بود که سه مرد را دیدند! آنها با بیل‌های کوچک مشغول کندن زمین بودند. چراغ قوه‌هایشان را با پارچه پوشانده بودند تا نور کمی بدهد. یکی از مردها، یک نقشه‌ی قدیمی و پاره‌پوره در دست داشت و به آن نگاه می‌کرد.
احسان گفت: «فک کنم دارن دنبال گنج می‌گردن!» اُمید با هیجان و در حالی که چشمانش برق می‌زد، زمزمه کرد…

داستان جذاب

داستان مسجد چوبی، داستانی جذاب است که پیرامون مسجدی قدیمی دور می‌زند...

رایگان

شما می‌توانید این کتاب را رایگان مطالعه کنید و از آن لذت ببرید

سلام به همه‌ی بچه‌های کنجکاو!

من صدرا هستم. یه پسر ده‌ساله که توی ذهنش، کلی سوال رنگارنگ و عجیب می‌چرخه! سوال‌هایی که گاهی آنقدر قلقلکم می‌دهند که نمی‌ذارن شب راحت بخوابم.
مثلاً همیشه از خودم می‌پرسم: «اگر گربه‌ها اینقدر باهوشن، پس چرا یه ماشین پرنده برای خودشون نمی‌سازن تا راحت از روی دیوارها پرواز کنن؟» یا «فکر می‌کنید اگه بتونیم یه تیکه از یه ابر رو بچینیم، چه مزه‌ای داره؟»
اما وقتی این سوال‌ها رو از بزرگ‌ترها می‌پرسم، یا فقط بهم می‌خندن یا می‌گن: «عزیزم، بزرگ که بشی خودت می‌فهمی!» ولی من نمی‌خوام صبر کنم تا بزرگ بشم. من می‌خوام الآن جواب رو پیدا کنم!
برای همین همیشه تو کوله‌پشتی‌م، یه ذره‌بین دارم تا رازهای دنیای ریزترها رو ببینم، و یه دفترچه‌ی سوالات برای نوشتن همهٔ سوالات عجیبی که دارم! پدر و مادرم می‌گن من با سؤال‌های عجیبم، حسابی خسته می‌کنمشون!
اما یه روز، یه اتفاقِ واقعاً عجیب و غریب افتاد… اتفاقی که به من یاد داد چطوری خودم، شبیه یه فیلسوف واقعی، جواب سؤال‌هام رو پیدا کنم.
می‌خواهید بدانید چه اتفاقی افتاد؟ پس محکم بشینید و با من همراه بشید…