توضیحات
هوا هنوز تاریک بود، اما نوک قلههای کوههای اطراف مکه، طلایی شده بود. خورشید کمکم از پشت کوهها سر بلند میکرد و نورش را بر خانهی کعبه میتاباند. حضرت عبدالمطلب، بزرگ و محترم مکه، کنار کعبه ایستاده بود و دعا میخواند. دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود و با خدایش راز و نیاز میکرد.
ناگهان صدای پای شتری به سرعت نزدیک شد. مردی عرب، نفسزنان و عرقریزان از شتر پیاده شد و خود را به عبدالمطلب رساند. چشمانش از ترس بزرگ شده بود.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.